فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

557

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

جلا دهندهء شمشير . صَكَّ - - صَكَّاً ه : او را به سختى زد يا او را سيلى زد ، - الْبَابَ : درب را بست ، - - صَكَكاً الرَّجُلُ او الفرسُ : زانوى مرد يا اسب هنگام راه رفتن دچار اضطراب و لرزش شد . الصَّكّ - ج أَصُكّ و صُكُوك و صِكَاك [ صَكّ ] : چك ، سند دارائى و قولنامه به مال و جز آن ؛ « صَكُّ الاسْتِسْلَام » : برگهء رسيد ، قبض دريافت . الصَّكَّاء - [ صكّ ] : مؤنث ( الأَصَكّ ) است . الصَّكَّاك - آنكه اسناد بسيار دارد ، نويسندهء اسناد ، نگهدارندهء اسناد . صَلَّ - - صَلِيلًا [ صلّ ] الشيءُ : آن چيز صدا داد ، - السِّلاحُ : صداى اسلحه شنيده شد ، - المِسْمَارُ : ميخ كوبيده شد ولى در جاى خود نفوذ نكرد ، - - صَلاًّ الشّرابَ : نوشابه را صاف كرد ، - الحبَّ المُخْتَلطَ بالتّراب : بر روى دانه‌ها كه با خاك آميخته شده بود آب ريخت تا آنها را از هم جدا كند ، مشهور اين كلمه ( صَوَّلَ ) است . الصِّلّ - ج أَصْلال [ صلّ ] : شمشير برنده و قاطع ، پيشآمد بَد ، - ( ح ) : مار عينكى ، مار كبرى . صَلَا - - صَلْواً [ صلو ] فلاناً : بر پشت او زد ، كمر او را با ضربه به درد آورد . صَلَى - - صَلْياً [ صلي ] اللحمَ : گوشت را پخت ، - فُلاناً النّارَ و فيها و عَلَيْها : او را در آتش انداخت و سوزانيد ، - الرّجُلَ : با خدعه و نيرنگ و مدارا او را گول زد . ، - لِلصَّيد : دام براى او افكند ، - لَه الشرَك : دام براى او نصب كرد . ، - تِ الحَيّةُ : مار آمادهء پرش و حمله شد ، اين كلمه در زبان متداول رايج است . صَلَّى - صَلَاةً [ صلو ] : دُعا كرد و نماز خواند ، - اللَّه عَلَيْه : خدا بر او مبارك كند و درود فرستد ، - عَلَى الميّت : بر جنازهء ميت نماز خواند ، - تَصْلِيةً الفرسُ : اسب در مسابقه دوّم شد . صَلَّى - تَصْلِيَةً [ صلي ] يَدَه : دست خود را گرم كرد . ، - الْعَصَا عَلَى النّارِ اوْ بِالنّارِ : عصا و يا چوب را بر روى آتش گردانيد تا نرم و صاف شود . الصَّلَا - [ صلو ] : مص ، و - ج صَلَوات و أَصْلَاء : وسط كمَر و پشت انسان و يا ميان كمر هر حيوان چهار پاى ديگرى . الصَّلَى - [ صلي ] : مرادف ( الصِّلَاء ) است . الصِّلَاء - [ صلي ] : آتش ، پشتهء آتش ، شعلهء آتش . الصَّلَابَة - سختى و خشونت ، قاطعيت و استوارى . الصَّلَاة - ج صَلَوات [ صلو ] : نيايش ، عبادت ، نماز ، به ياد خدا بودن ، دعا ، - مِنَ اللَّه : رحمت و آمرزش خدا بر بندگان . الصَّلَاح - مص ، صلاح و شايستگى متضاد فساد است . الصَّلَاحِية - شايستگى ، صلاحيت در كار . الصَّلَاحِيَّة - اختصاص ، ويژه گى . الصَّلَّاد - « عودٌ صَلَّادٌ » : چوبى كه از آن آتش بر نيايد . الصَّلَاطة - سالاد ، يا پيش در آمد غذا كه معمولًا از سبزيجات و سركه و مانند آن تهيه كنند - اين كلمه ايتاليايى است . الصُّلَالَةُ - [ صلّ ] : « صُلَالَةُ الحَبّ » : حبوبات پاك شده از گرد و خاك . الصِّلَالَة - ج أَصِلَّة [ صلّ ] : آستر كفش . صَلَبَ - - صَلْباً ه : او را به دار كشيد ، - العِظامَ : از استخوانها روغن درآورد ، - اللَّحْمَ : گوشت را بريان كرد ، - تْه الشَّمْسُ : آفتاب آن را سوزاند ، - تْ عَلَيْه الحُمَّى : تب در او ادامه يافت و سخت شد . صَلِبَ - - صَلَابَةً : خَشِن و سخت شد ، - على المال : آن مرد خسيس و بخيل شد . صَلُبَ - - صَلَابَةً : مُرادف ( صَلِبَ ) است . صَلَّبَ - تَصْلِيباً [ صلب ] المسيحىُّ : با دست بر بدنِ خود علامت صَلِيب زد ، - اللَّصَّ : دزد را به دار آويخت ، - الْحَجَر : سنگ را برداشت و بلند كرد ، - الشيءُ : آن چيز سفت و يا سخت شد ، - الشَّيءَ : آن چيز را سخت و سفت نمود . الصُّلْب - ج أَصْلَاب و أَصْلُب و صِلَبَة : سخت ؛ « هو صُلْبٌ فى دِينِه » : او در دين خود استوار است ، فولاد ، جاى سنگلاخ ، ستون فقرات بدن . ؛ « هُوَ مِنْ صُلْبِ فُلان » : او از دودمان يا نسل فلانى است ، پاك سرشتى ، - ج صِلَبَة : نيرو ، توان . الصَّلَب - ج صِلَبَة و أَصْلَاب : زمين سفت و سخت ، استخوان كمَر ، پيه و چربى . الصُّلَّب - چيز سفت و سخت ، سنگ چاقو تيزكُن . الصُّلَّبَة - سنگ چاقو تيزكن . الصُّلَّبِيّ - مترادف ( الصُّلَّب ) است ، آنچه كه با سنگ تيزكن صاف و نازك مىشود ؛ « سِنانٌ صُلَّبِيٌ » : نيزهء تيز شده . الصِّلَة - [ وصل ] : مص ، و - ج صِلَات : بخشش و كرم و پاداش . الصُّلَّجَة - ج صُلَّج : پيلهء ابريشم . صَلَحَ - - صَلَاحاً و صُلُوحاً و صَلَاحِيَةً : اصلاح شد ، درست شد ، بدى از او رفت ، - الرَّجُلُ : آن مرد خوب و نيكو شد . - فى عمله : جانب مصلحت را گرفت . صَلُحَ - - صَلَاحاً و صُلُوحاً و صَلَاحِيَةً : به معناى ( صَلَحَ ) مىباشد . صَلَّحَ - تَصْلِيحاً [ صلح ] ه : آن را به وضع خوب و درستى برگردانيد و اصلاح كرد . الصُّلْح - آشتى ، اسمى است كه از واژهء مصالحه گرفته شده و در مذكر و مؤنث يكسان به كار برده مىشود . ، عند ارباب السياسة : و در اصطلاح سياسى به معناى پايان جنگ بر مبناى شروطى است كه آن را ( شُرُوط الصُّلْح ) نامند . صَلَدَ - - صُلُوداً الزندُ : فندك صدا كرد ولى روشن نشد ، - تِ الأرضُ : زمين سفت و سخت شد . الصَّلْد - ج أَصْلَاد : سفت و نرم ، چيزى كه بر روى آن مو و غيره روئيده نمىشود ؛ « رأسُ